09 November 2018

کیوکوشینم باش... کیوکوشین دلم باش

سلام...

به کسی که راهش افتاده به این صفحه و دارد این خطوط را  میخواند.

من اخیرا شروع کرده ام به خواندن کتاب سرخِ سفید  نوشته مهدی یزدانی خرّم. تا حالا به اوایل فصل هفتم از پانزده فصل کتاب رسیده ام و لذت بسیار برده ام.


احتمال لو رفتن داستان !!!



در صفحه 14  می خوانیم: 

“ کیوکوشین کای سی و سه ساله چشمش را از پوستر تبلیغاتی استاد اعدام شده می چرخاند و سعی میکند فقط به مبارزه اش فکر کند و مبارزه … از سکو بلند میشود و دوباره می رود سمت آینه و این بار چهار زانو می نشیند رو به رویش، چشمهایش را میبندد تا تمرکز کند و تنش گرم شود برای مبارزه، برای جنگیدن، حتی برای نوشتن مقاله بلندی که باید درباره مشروطه بنویسد و … " تا صفحه 18 در ذهن کیوکوشین کای سی و سه ساله که مشغول تمرکز است، پرسه میزنیم.

در این صفحات و در میان این خطوط راوی برایمان نقل میکند که در ذهن کیوکوشین کای سی و سه ساله که مشغول آماده کردن خود برای مبارزه است، چه میگذرد. ذهن کیوکوشین کا پرسه میزند و دست آخر میرسد به تصور یک درخت بالای یک تپه ی سبز پر نور، " بالای تپه ای که بکر و دست نخورده مانده و پای آدمهای کمی رسیده به اطراف و اکنافش" و درست آنجاست که کیوکوشین کای سی و سه ساله شبح میاموتو موشاسی افسانه ای را زیر یک درخت می بیند، صدای پیچیدن باد لا به لای شاخه های درختان و صدای پر آرامش استاد افسانه ای روح کیوکوشین کا را آرام میکند. راوی می گوید : " کیف میکند از این خلسه ی جاندار."
انگار که بعد از گذر از آن همه شلوغی و در هم و برهمی ذهنش رسیده باشد به آرامشی که در یک معبد ژاپنی وجود دارد، انگار در پس زمینه یک موسیقی آرام ذن پخش میشود. حالا دیگر با ورود به این فضا و دیدار با استاد افسانه ای و یک توصیه ی طلایی از سوی او که " ضربه هایت را وقتی بزن که حریفت در حال نفس گرفتن است... وقتی که داری ضربه میزنی باید مطمئن باشی ذهنش را هم خرد کرده ای وگرنه ول معطلی"،  ذهن کیوکوشین کا تا حد زیادی آرام گرفته واو از سفر ذهنی خود باز به واقعیت محیط باشگاه باز میگردد.

بعد جلو تر میرویم و ضربه های کیوکوشین کای سی و سه ساله را میبینیم. ولی شاید، اگر راوی نبود و برایمان نمی گفت، هیچ وقت نمی فهمیدیم که کیوکوشین گاهی چقدر از درون خالی میشود. اما راوی برایمان می گوید. می گوید کیوکوشین چقدر گاهی می تواند به مرز هیچ برسد ولی برگردد.
راوی در گوشمان زمزمه میکند که مهمترین کار برای کیوکوشین شده پشت سر گذاشتن 15 مبارزه تن به تن یک دقیقه ای برای گرفتن آن کمربند سیاه دان یک لعنتی. حتی اگر کیوکوشین و کمربند سیاهش به هیچ جای دنیا نباشد، کیوکوشین با تمام قدرت می جنگد. ضربه میزند و "ایپون" میکند. حداقل تا اینجا که دا به دل راوی داده ام، کیوکوشین بازی ها را برده. به جایی رسیده ام که حریف جوان ولی خوش تکنیک و پرقدرتی رو به رویش ایستاده.

امشب میخواهم ادامه داستان را بخوانم و ببینم کار این رزمی کار، این کارمند اداره آمار، این نویسنده ی داستانهای عاشقانه، این علاقمند به شعر دوران مشروطه یا به قول راوی، این کیوکوشین سی و سه ساله به کجا خواهد کشید. نفس به نفس گذاشتن متن بسیار لذت بخش است، نزدیک شدن و دل دادن!


راوی بهتر از هر کس میداند که نقل، فقط نقل قهرمان سی و سه ساله اش نیست، بلکه انگار کیوکوشین بهانه ای شده برای زنده شدن و روایت کردن داستان آدمهای سالهای دور که نقطه اشتراک پررنگشان زیستن در برش یا برشهایی از تاریخ معاصرمان است. یک ماجرا نقل میشود، کمرنگ میشود و به هوا میرود، گاهی فقط کمرنگ میشود اما به هوا نمی رود، میماند و جایی در دل روایت بعدی سر بر می آورد.














04 November 2018

بازگشت

 من بعد از مدتهای مدیدی دوری از این صفحه دوباره بهش برگشتم. سالهای زیادی گذشتند و  چیزهای زیادی در زندگی ام تغییر  کردند، قسم بیشترش شامل خودم میشه. کم کم از این تغییرات مینویسم
 یه سوالی که بهش فکر میکردم این بود که آیا نسل وبلاگ نویسی ور افتاده؟ نمیدونم... شاید! ولی یه تحلیل جالب میخواندم از یکی از بلاگرهایی که اخیرا با نوشته هاش آشنا شدم. اون تحلیل کرده بود که خیر، این طور نیست که وبلاگ -چه نویسی،چه خوانی- دورانش تموم شده باشه، بلکه کسانی که اهل این داستان باشند باقی هستند. حالا من نمیدونم اصلا حتی اگر این سوال هم مطرح نبود، کسی نوشته هام رو میخواند یا نه؟
من مینویسم، خب، طبیعتا دوست دارم خوانده بشم وبازخورد بگیرم  ولی اگر هم کسی نبود، حداقلش اینه که من فکرهام رو نوشتم



16 July 2008

زير نويس نكته سنج

your sister is hot
خواهرت دافه

12 July 2008

اينايي كه وقتي مي خوان راجع به يه سريال تلويزيوني نظر بدن همش تاكيد ميكنن : نشسته بودم ، تلويزيون هم روشن بود كه خيلي اتفاقي سريال (...) رو ديدم و بعد تمام سعي شونو به كار مي گيرن تا به تو بفهمونن تلويزيون اَخه

17 May 2008

اندر مرام ديوانگان

ديوانه جرات دارد
نمي ترسد ، خجالت نمي كشد
ديوانه حرفش را مي زند
ديوانه دقيق است
ديوانه حافظه اي قوي دارد
ديوانه خسته نمي شود
براي ديوانه بايد و نبايد معني ندارد
ديوانه به هر چه بخواهد مي رسد
در كار ديوانه " چطور" و " چگونه " وجود ندارد
براي ديوانه همه چيز ممكن است و غير ممكن وجود ندارد
ديوانه در رسيدن به چيزهايي كه مي خواهد مكث نمي كند - شك نمي كند

20 April 2008

تهران آرامش ندارد
تهران جاي زندگي نيست ، هست ؟

ما هممون پيكانيم

اي بابا ما همَمون پيكانيم ، روحمون پيكانه ، قلبمون پيكانه ،موسومون پيكانه،سينادمون پيكانه ، نويسندمون، آرتيستمون پيكانه ! فقط اسم مسافر كشا بد در رفته
تنها چيزمون كه پيكان نشده ميدوني چيه ؟ همين دار و درخت وطبيعتمونه . برا منم حسرت همين فقط مونده . طبيعت تنها چيزيه كه گاهي يه چيزاي خوبي رو يادمون ميندازه
حالا چرا واستادي سوار شو بريم پيكان سواري
از: باغ هاي كندلوس

19 April 2008

اي كاش كسي بود كه پاي سفر بود . اونوقت مي رفتيم شيراز و مست مي شديم از عطر بهار نارنج
اي كاش دوستي شيرازي داشتم تا همه ي سوراخ سنبه هاي شهر ُ نشونم ميداد تاكلي كيف مي كرديم ، عكس مي گرفتيم و خاطره مي ساختيم و من مثل توريست هاي ناشي يه راس نمي رفتم سراغ حافظيه و چار جاي معروف ديگه و بعدشم خداحافظ شما
پ.ن. اگر كسي در اين باره پيشنهادي داره به شدت استقبال مي كنم
پ.ن.2 آيا در شيراز هتلي ، مسافر خانه اي يا جايي كه بشود شب در آنجا خوابيد پيدا مي شود كه به يك دختر تنها اتاق بدهد و البته امن هم باشد ؟
پ.ن.3 من تا حالا شيراز نرفتم
در حال حاضر هيچ دلخوشي اي موجود نيست . نه دوستي ، نه ياري ، نه راه رفتن و گپ زدن دو نفره اي ، نه آغوشي ، نه بوسه اي ، نه لذتي ،نه .... هيچي

15 April 2008

من هم مثل همه اصفهاني ها فكر مي كردم اصفهان نصف جهان است و اگر نصف جهان ديگري هم وجود دارد لازم نيست بروم و آن را ببينم و از عزيزترين كسي كه در دنيا دارم ، يعني دايه ام جدا شوم . كنسول فرانسه در اصفهان هميشه با لهجه فرانسوي - اصفهان
ميگفت : اصفهان نصف جهان است و البته نيمه ديگرش پاريس است
آقا جان شازده -شهلا سلطاني - نشر و پژوهش فرزان روز - چاپ اول 85 ، 3300 تومان

09 April 2008

لغت نامه نكته سنج

رَعْي : چريدن
رعايا :چرندگان
رعايت: چراندن
و اينگونه بود كه مردم ما رعيت ناميده شدند
دين دلمشغولي من است .با حيرت مي انديشم چرا بعضي از مذاهب مي ميرند حال آنكه مذاهب ديگر رونق دارند .با حيرت مي انديشم چرا برخي نو آوران مذهبي را در جامعه شان ديوانه مي پندارند،حال آنكه برخي ديگر از احترام و حمايت گستردهاي برخوردار مي شوند .با حيرت مي انديشم چرا عدهاي ايمانشان را از دست ميدهند و چرا عده اي بناگهان ايمان مي آورند. با حيرت مي انديشم چرا برخي كشورها به غايت مذهبي اند و برخي ديگر اصلا مذهبي نيستند. من هميشه علاقه مند به در يافتن ربط دين به هنر ،سياست ،روابط ج.ن.سي ، جنگ، اخلاق ، روابط نژادي ، رسانه ها، زندگي خانوادگي و قانون هستم .خلاصه هميشه با خودم فكر ميكنم و مطالعه ميكنم تا دريابم چگونه جنبه هاي مختلف جامعه بر دين اثر مي گذارند و همزمان چگونه دين بر جنبه هاي مختلف جامعه اثر مي گذارد . جامعه شناسي دين چيزي نيست مگر درك همين ديالكتيك

در آمدي بر جامعه شناسي دين - فيل زاكرمن -خشايار ديهيمي -نشر لوح فكر

چاپ اول 84- 3000 تومان

اين كتاب بسيار روان نوشته شده است ، حجم كمي دارد (228 صفحه بدون در نظر گرفتن بخش كتابشناسي ) و اطلاعات مفيدي درباره جامعه شناسي بخصوص جامعه شناسي دين در اختيار خواننده قرار مي دهد . آمارها و مثال هاي جالبي دارد كه گاه شامل تجربيات خود نويسنده هم مي شوند . نويسنده كه به گفته خودش يك لا ادري است گاهي از همه اينها جا مي خورد :بعضي روز ها همه چيزهاي مذهبي كه دور و برم هستند حسابي حس كنجكاوي مرا تحريك مي كنندو در بهت و حيرتم فرو ميبرند

فيل زاكرمن استاد كالج پيتزر در آمريكا است

05 April 2008

وقتي كسي اين شانس را دارد كه در ماجرايي زندگي كند و در دنيايي خيالي به سر برد
در[‍د‍‍ ]هاي دنياي واقعي ناپديد مي شوند
تا وقتي حكايت ادامه يابد ، واقعيت وجود نخواهد داشت
ديوانگي در بروكلين ، پل استر

04 April 2008

Nostalgic

اون بستني ليواني ها كه يه در نارنجي مقوايي داشتن

يك انسان نكته سنج

مي گه : ديروز " به همين سا دگي " رو ديدم و عاشق صداي دمپايي هاي طاهره شدم

03 April 2008

بالاخره شروع كردم . ديشب يك وبلاگ ساختم اما امروز اصلا نتونستم در دَش بُردم پيداش كنم . از رو نرفتم و حالا اينجام